![]() |
![]() |
|
| من تنها بدنیا آمدم تنها میمانم و تنها از دنیا خواهم رفت |
|
چقدر عاقلند كساني كه در عشق احمقند!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
براي ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمايت ما رو بر نگرداند که من بي او هيچم نيمه شب ها برايش دعا کردم اه کشيدم ولي او رفت و خدا گريه هايم را نشنيد و نديد و دعا هايم را نشنيد و مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بريدم و هاي هاي گريستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتني که هيچ اميدي به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را براي هميشه از دست داده ام نه مي توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگيرم او رفت گر چه برايم هميشه ماندگار است
من تمنا کردم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم و میپرستم صداي چك چك اشكهايت را از پشت ديوار زمان ميشنوم كه چه معصومانه در كنج سكوت شب،براي ستاره ها ساز دلتنگي ميزني. و من ميشنوم ميشنوم هياهوي زمانه را كه تو را از پريدن و پركشيدن باز ميدارد آه،اي شكوه بي پايان اي طنين شور انگيز من ميشنوم.به آسمان بگو كه من ميشكنم!هر آنچه تو را شكسته و ميشنوم هر آنچه در سكوت تو نهفته ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خدایا هر که در تنهاترین تنهايي ام ،تنهام گذاشت
به حق این تنهایی تنهايی ام ،تنهايش مذار دختر خزونی . |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
ایستگاه سایه ی تمدن اشک |
|
RSS
|