تبليغاتX
اشک نویس
من تنها بدنیا آمدم تنها میمانم و تنها از دنیا خواهم رفت

از میان کسانی که به تو لبخند میزنند

تنها آن هایی زیبا و شیرین می نمایند که

از پنجره ی چشم هایشان لبخند زیبایی

دلشان هویداست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

این من نیستم که عشق را فریاد میزنم،

عشق است که در من فریاد می کشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

دلم شکست

نه برای آن که مهربان نبودی

                          که بودی

دلم شکست برای آنکه تو

   تو آن مهربان نبودی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

 

تقدیم تو میکنم تویی که سایه ی سکوتی

منظورم این است که از سکوت هم آرام تری

از سکوت هم نجیب تری و ...

پاک تر!

آخر میدانی؟!

سکوت به حرمت سکوتش هرگز

حرمت شکنی نمی کند

و تو...

حرمت سکوتی...

(یلدای عزیزم اتوبوس ایستگاه)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

سلام

وقتتون بخیر.

به این یکی اشک نوشته ام خیلی علاقه دارم.

تقدیم به روح پاک برادرم.

 

 

باور نکردم!

یک روز آمد و گفت:دوستت دارم!

مادرم گفته بود هیچ وقت این واژه ها را باور نکنم.

من هم باور نکردم!

خندیدم و گفتم: تو خیلی بچه ای!فقط18سال داری! تو معنی این کلمات را نمی دانی!

به من نگاه کرد و من نتوانستم بفهمم آن نگاه آخرش چقدر می تواند گرم و سوزنده باشد.

مدتی گذشت . روزها گذشت.

کسی آمد و گفت:دوستت دارم!

مادرم گفت: این را باور کن!

گفتم:چرا؟مگر با بقیه ی دوستت دارم ها چه فرقی دارد؟

مادر گفت:این لقمه ی بزرگی است. یا قورتش می دهیم یا خفه می شویم!

و من به خیال آسوده شدن و آرامش باورش کردم.

و با این لقمه ی بزرگ و طعنه ها و بد رفتاری ها و شک هایش سوختم و ساختم تا خفه نشوم!

یک روز سرد زمستانی مادرم زنگ زد و گفت:آن کسی که رفته بود،رفت! واقعا رفت./

باور نمیکردم!

این دستان سرد و بی روح همان دستان گرم دیروزی بودند که من دوستت دارم اش را باور نکردم.

وقتی به اتاق تنهایی اش قدم گذاشتم انگار چندین وزنه ی سنگین به پاهایم بستند.

باور نمیکردم! مثل همیشه که باور نمی کردم!

تمام دیوارهای اتاق تنهایی "رفته" پر بود از خاطرات 18 سالگی.همه ی عکسهای18سالگی مان.

تمام کادو تولدهایی که مادرم میخرید و به من می داد تا به او بدهم.

و چندین دفتر در کتابخانه اش.

وای خدای من! باز هم باور نمی کردم!

برای من نوشته بود:

"دوستت دارم!و تو بمن خندیدی.چه خنده ی زیبایی.تو مرا مسخره کردی!

دوستت دارم و بچگی. و من خیلی بچه ام !فقط18سال!و من که گفته بودم

دوستت دارم!معنی این کلمه را نمی فهمیدم!!!

انتظار چه چیز را میکشید؟خودش که می دانست18سال بیشتر ندارم!منتظر

بود با اسب سپید او را از پدر و مادرش بخواهم؟

خوب میدانم منتظر بودم بگوید:منتظرت میمانم.

نگفت و خندید و این یعنی که از زندگی اش بیرون بروم .

و من رفتم تا آن شوم که او میخواهد.

هیچوقت این را فراموش نکردم که دوستت دارم!

انسانهای عاشق پرورش می دادم تا یکی میانشان پیدا شد و گل مرا چید.

تعجب می کنم.او شاگرد و مرید مکتب من بود . چطور دوستت دارم او را باور کرد و

دوستت دارم من را نه!

...

دوستت دارم! و تو بمن خندیدی!چه خنده ی زیبایی.

و گنگی نگاهت پس از تماشای نگاه ملتمسانه ی من.

..."

نه ! باور نمی کردم او 12سال با خاطرات من! با خاطرات 18 سالگی مان سر کرده!؟!

باور نمی کردم!او رفته! ...

                                    ***

مهتابی های سفید بالای سرم قدرت نگاه کردن را از من گرفت.

چشمانم را بستم و میشنیدم او می گفت:دوستت دارم!

و من هنوز باور نمی کردم کنارش هستم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
مصلوب عشق کردند مرا

بدون آنکه بپرسند :

                        چرا؟

شاید اگر جوابی از من میشنیدند

چشمان تو را به دار می آویختند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
چشمان سیاه

نگاه.

چتر سیاه

باز.

جامه سیاه

بر تن.

کیف سیاه

در دست.

کنار گل مریم

باران میبارد

خیابان خلوت.

قدم میگذارم در آن

میخواهم مثل تو باشم.

پیچ آخر جاده

قدمهای تو

 سپید

باقی مانده.

دختر خزونی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

سلام .

این داستانهای کوتاه چند خطی رو خیلی وقته نوشتم.و مثل همیشه واسش تاریخ هم نگذاشتم.امروز که لای برگه های خاطراتم قدم میزدم،دوباره این دفتر کوچکم رو دیدم و ...

دیدم شاید بنظرتون جالب بیاد.منو به یاد یک پیامک انداخت:من تو را دوست دارم ، تو دیگری و دیگری من را...وهمه ی ما تنها هستیم...

تقدیم به شما.

               از طرف دختر خزونی

ای بابا!

خیلی ها او را دوست داشتند. خیی ها از عشق چشمانش شبها خوابشان نمیبرد.

خیلی ها به خاستگاریش می آمدند اما او هیچوقت سخنی نگفت.انگار نمی خواست کسی را از خود برنجاند.

او می فهمید آنها چه میگویند ! آخر او هم کسی را دوست داشت که شبها از عشق چشمانش خوابش نمی برد.

او منتظر کسی بود.

 

.............................................................................................................................................

برای همیشه تنها

باد خنک پرده ی اتاقش رو تکان میداد.هنوز کمی خوابش میومد.ساعت رو نگاه کرد.6:30

از جا پرید .امروز...!روز خوبیه!حتما امروز...!

از خونه زد بیرون .منتظر بود اول اون اومده باشه اما صندلیش خالی بود.

جا خورد.

خودشو دلداری داد و با خودش فکر کرد شاید داره غافلگیرش میکنه.حتما تا ده دقیقه ی دیگه خودشو میرسونه!

10دقیقه،1ساعت،2ساعت،ظهر ، عصر، شب...!!!

باید برمیگشت.اما بدون اون.

اگر اون می اومد ، همه چی تموم میشد برای همیشه پیشش میموند.برای همیشه.

یک روز ، دو روز ...

27 روز.

سرتا پا مشکی و چشمانش پر از اشک . یادگاریهاشو پس آورده بود.

میگفت:باید بگیریش!

دو قدم رفت جلو...

ترسید.خجالت کشید و یک قدم برگشت عقب.

اون هنوز میگفت:بگیرش!

گفت:نه دلارام.بذار یادگاری.

گفت : نه!

     -دلارام!پس بذار همیشه اینجا توی قلبم ، اینجا تو خاطراتم بمونه!

دستشو گرفت به بازوش و کمی فشار داد.سرشو انداخت پایین و رفت.

میدونست هنوز داره نگاهش میکنه اما...

خاطره ها رو یادگاریهارو همونجا توی قلبش همونجا توی ذهنش گذاشت و رفت.

و اینطوری شد همیشه برای همیشه تنها ، برای همیشه تنها شد و از اشک نوشت./

دختر خزونی،مخصوص اشک نویس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
پائلو کوئلیو

مکتوب/۲۰۰۵

ما همه نیازمند عشقیم.عشق بخشی از سرشت انسانی است. به همان اندازه ی خوردن نوشیدن و خفتن.

گاهی به هنگام تماشای یک غروب زیبا خود را کاملا تنها می یابیم و می اندیشیم:"این زیبایی اهمیت ندارد چون کسی را ندارم تا در این زیبایی با او سهیم شوم."

در چنین موقعی باید بپرسیم:"چند بار نثار کردن عشقمان را از ما خواسته اند و ما امتناع کردیم؟چند بار از نزدیک شدن به کسی و گفتن آنکه دوستش داریم ترسیده ایم؟"

از تنهایی حذر کنید . به اندازه ی خطرناک ترین دارو های مخدر خطرناک است.اگر غروب دیگر برای شما معنایی ندارد فروتن باشید و به جستجوی عشق برخیزید.بدانید که همچون بقیه ی برکات روحانی هر چه بیشتر حاضر به بخشش باشید بیشتر دریافت می کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 

شاید آن روز كه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید كرد ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبارست ... 

........................................................................................

بعد مرگم بنويسيد روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ آنکه خوابيده است در اين گور سرد بودنش را هيچکس باورنکرد

…............................................................

اگه ميدونستي چه قدر تنهام هميشه

برام اشک ميريختي و اگه ميدونستي

هميشه اشک ميريزم هرگز تنهام

نميذاشتي

…………………………………………

بچه كه بودم دستم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها مي كردم و

آرزويم بود كه يك بار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم.

 حالا كه ديگر نمي شود عاشق بود از سر بچگي هرچه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم هيچ كس حاضر نمي شود دستم را بگيرد براي لحظه اي مراقبم باشد...

................................................................................................

در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم

 در دلم دلتنگی ام را
 در سکوتم حرفهای نگفته ام را

در لبخندم غصه هایم را
 دل من چه خردسا ل است

ساده مینگرد ...
ساده می خندد ...
ساده می پوشد ...

 دل من
از تبار دیوارهای کاهگلی است

ساده می افتد...
ساده می شکند ...
ساده می میرد...

 ...................................................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
تو را گم کرده ام امروز...

و حالا لحظه ها من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند

نمیدانی

چه غمگینند.

چراغ روشن شب بود

برایم چشمهای تو.

نمیدانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام

بی تاب و دلگیرم....

کجا ماندی

که من

بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
به تو نشان خواهم داد

حقیقت وجودم را

همانکه بودم و تو ندیدی

شاید نخواسته بودی ببینی

که من،

واقعا،

بهتر از آنم که تو دیدی

باور کن....

من کسی هستم که تمام وجودش

آن می شد که تو میخواستی.

دختر خزونی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
اگر او را ببینم به او خواهم گفت

عاشقی هیچ است و پوچ

با دل گفتم:بی خود تمام این مدت انتظارش را کشیدم!

دلم را به دریا زدم

دریا دلم را شکست

دریا مغرور بود و امان که دیر فهمیدم

ای وای چقدر دیر بود که فهمیدم

مهربانیش را برای نازنینها برده بود

و غرورش را برای من خاکی

من را چه به آن!

من خاکی و او دریا

ای کاش منتظرت می ماندم. 

امضا:دختر خزونی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک "تو" خلاصه کردم:

ای کاش می شد یکبار.تنها همین یک بار

تکرار میشدی!

                     تکرار....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
دل من ترجیح میدهم ویران شوی.

آخر این چه رسمی است که ذره ذره آب میشوی و دیوانه ام میکنی.

می دانم انتظار سخت است.سنگین.نمی توانی تحمل کنی برو تنهایم بگذار.

میدانی چرا اینقدر راحت از تو میگذرم؟آخر مسبب تمام بدبختی هایم تو هستی.

تو بودی که گفتی زود برو تا افتخار دیدارش جز تو نصیب دیگری نشود.

تو بودی که گفتی نگاهش کن نترس.

تو بودی که عاشق شدی.

و حالا انتظار کار من است.

امضا:دختر خزونی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

 

سوگند به آنکه نیرو به دستانم داد دیگر دستهایم را ملتمس

نکنم . سوگند به آنکه پاهایم را پرتوان آفرید دیگر قدمی به

سویش برندارم . آه های زیادی از سینه بیرون داده ام افسوس

که هیچ کدامشان را نشنید . گذشتهای بسیاری کرده ام اما هیچ

کدامشان به چشم نیامد .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

اگه دستم به جدایی برسه         اونا از فاصله ها(خاطره ها) خط می زنم

 

   از دل تنگ تمام آدمها                      از شب و روز خدا خط می زنم

 

  اگه دستم برسه به آسمان                 با ستاره ها قیامت می كنم

 

 نمی ذارم كسی عاشق نباشه         ماه رو بین همه قسمت می كنم

 

 وقتی گاهی من ودل تنها میشیم         حرفهای نگفتنی را میشه دید

 

  میشه تو سكوت بین ما دوتا                خیلی از ندیدنی ها را شنید

 

    قصه ی جدایی ما آدمها                  قصه ی دوری ماست از خودمون

 

دوری من و تو از لحظه ی عشق              قصه ی سادگی گمشدمون

 

  اگه دستم به جدایی برسه                اونا از خاطره ها خط می زنم.......

 

.................................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدایا هر که در تنهاترین تنهايي ام ،تنهام گذاشت
به حق این تنهایی تنهايی ام ،تنهايش مذار
دختر خزونی .

نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
ایستگاه
سایه ی تمدن
اشک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM