![]() |
![]() |
|
| من تنها بدنیا آمدم تنها میمانم و تنها از دنیا خواهم رفت |
|
ذاغ یک دقیقه را کامل چوب زدم.سر هر پنج حرکت عقربه ی قرمز،از یک خط سیاه عبور میکرد.چه دل بزرگی دارد که اینقدر خطر می کند و از حرکت باز نمی ایستد. هنوز صدایش در گوشم می آید1،2،3،4،5،و عبور از خط سیاه. برف می آید و صدای تیک تیک هر ثانیه مرا با بغض به یاد صبح برفی چند سال قبل می اندازد. روزهایی که قبل از آنکه خورشید او را ببیند من برای استقبالش میرفتم. ای وای!چه خنده دار!از کی تا حالا در روز برفی خورشید هم طلوع میکند؟ کنار پنجره رفتم. برف چقدر هم تند میبارد.راستی!امسال چقدر برف زیاد آمد.آنسال اما... مثل خاطره ی آن روز ،آره همین روزا بود. در آن وقت صبح،در آن گرگ و میش برف میبارید. هنوز موفق نشده بود روی زمین را کم کند و تمام آن را سفید پوش. آن صبح اما خورشید طلوع کرد وقتی او پا به کوچه مان گذاشت.ولی نمیدانم چرا آسمان لجش گرفت و هنوز سیاه مانده بود . برای من که اهمیتی نداشت،چون خورشید خودم را داشتم.هم گرمم میکرد و هم نور داشت. من چقدر سرتق ام که بی شرم به چشمان خورشید ذل میزدم.نمیترسیدم نورش مرا کور کند! شیطنت وار مثل کودکانی که به دست کودک دیگر بستنی دیده اند و خیلی هم دلشان میخواد بستنی بخورند،با حسرت به او خیره مانده بودم. مثل حالا که به جای خالی اش چشم دوختم. بعد از چند لحظه تازه به خودش آمد . هنوز تنها بود و در انتظار.نگاهی جستجوگرانه به خودش انداخت نگاهی به ما. اطرافش را دقیق سرک کشید تا مطمئن شود تنهاست. بعد نگاهی به ما.از آن نگاههایی که هنوز در خاطرم مانده. انگار با نگاه کردن به خودش دنبال عیب و ایرادی میگشت.دلم میخواست با خنده بگویم "نازنینم تو عیبی نداری.ایراد از من است که عاشقم.ببخش که با نگاهم آزارت دادم.دیگر..." ولی من که نمیتوانستم چشم از او بردارم!!! حتی عبور اتوبوس بزرگ زرد هم نتوانست بین نگاه من به او فاصله ای فاصله ای بیاندازد. چقدر لجوج بود.حیف.حسرتش را من باید بخورم. دوستم گفت:راست میگویی! زیباست! معلوم است که راست میگویم!من هم نمیگفتم تو باید میفهمیدی. من هنوز چشمانم به جای اش خیره مانده. برف کم شده و جهتش هم عوض شده. ای کاش امروز که با بغض و حسرت جای خال اش را می پایم همان چند سال قبل بود. دیگر منتظر نمیماندم او بیاید. دیگر دریغ نمیکردم.غرورم را میشکستم.فقط در حد همان چند قدم.همان عرض خیابان. امضا:دختر خزونی(برای همیشه تنها) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
از پس شیشه عینک استاد سرزنش وار بمن مینگرد باز از چهره ی من می خواند که چها بر دل من میگذرد میکند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است،گناه وای اگر بر دل نو خواسته ای شعله ی عشق بتازد ناگاه مینشینم همه ساعت خاموش دل خویشتنم غوغائیست ساکتم گر چه به ظاهر اما در دلم با غم تو غوغائیست مبصر امروز که اسمم را خواند بی خبر داد کشیدم غائب رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب بچه ها هیچ نمیدانستند که من آنجایم و دل جای دگر دل آنهاست پی درس و کتاب دل من در پی سودای دگر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند حال من |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
به آفتاب نگاهش سوگند و به نرمخند لبانش که پر از صداقت و پاکی است پر از عاشقی ام. به دستان سپیدش که پر از رفاقت و صداقت است به چشمان زیبایش که پر از پاکی و مهربانیست و به نگاه پر شرمش که پر از نجابت است... فقط نگاه کردم تنها نگاه... یک نگاه تنها گناه من./ امضا:دختر خزونی(برای همیشه تنها) |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
تو میگفتی زمانی دور یانزدیک فریب زندگی ما را ،مرا از تو...تو را از من جدا سازد و من باور نمیکردم. تو میگفتی زمان صد چهره ی افسرده هم دارد ،جهان تنها گرمای محبت نیست و من باور نمیکردم. تو میگفتی و من در گوش تو افسانه میخواندم و افسوس اکنون هر یک جدا از هم،راهی در پیش رو داریم و من تنها، تنها بارها از خویش میپرسم : چه خواهی کــــــــــــــــــــــــــــرد؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم. و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي توانستي نجاتم دهي . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
...سکوت چیست،چیست،چیست ای یگانه ترین بار؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن می مانم،اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
زبان گنجشکان یعنی:بهار. برگ .بهار.
زبان گنجشکان یعنی:نسیم.عطر.نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد... I said :Do you want to leave me already? And he was quiet. He leave me and … I wish u would come soon./ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
-بسترم صدف خالی یک تنهاییست.
و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری -عشق میوه ای در فصل پنجم وما با زنبیلهای خالی چهار فصل را مرور می کنیم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
-در سکوت شیرین اندیشه هایم خاطرات گذشته را به یاد آوردم. افسوس خوردم به نبود آنچه در جستجوی آن بودم... گاه می اندیشم... خبر مرگ مرا چه کسی با تو در میان می گذارد؟ -نگاه صادقانه ترین کلمات را مینویسد نه دستها... -عاشق اگه عاشق واقعی باشه میفهمه که عاشقی قشنگترین اسارته!!! -لذتی که در فراق هست در وصال نیست!چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق!!! -نمیدانستی از تاریکی میترسم. همیشه سیاه میپوشیدی. داشتم به سیاه بودنت عادت میکردم.... سفید پوشیدی و رفتی./ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ گلها انار شد داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند.دانه توی انار جا نمیشدند. انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:"راز رسیدن فقط همین بود.کافیست انار دلت ترک بخورد."
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
شیشه ای میشکند...
یک نفر میپرسد... چرا شیشه شکست؟؟؟ مادرم میگوید:شاید این رفع بلاست!یک نفر زمزمه کرد"باد سرد و حشی ، مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود شکست.کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت.مرهمی بر دل تنگم میشد. اما امشب دیدم...هیچکس هیچ نگفت.غصه ام را نشنید...از خودم میپرسم: آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما،هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟؟
سلام باز برگشتیم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط دختر خزونی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خدایا هر که در تنهاترین تنهايي ام ،تنهام گذاشت
به حق این تنهایی تنهايی ام ،تنهايش مذار دختر خزونی . |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
ایستگاه سایه ی تمدن اشک |
|
RSS
|