تبليغاتX
اشک نویس
من تنها بدنیا آمدم تنها میمانم و تنها از دنیا خواهم رفت

باد خنک پرده ی اتاقش رو تکون می داد . هنوز کمی خوابش می او مد.ساعت رو نگاه کرد.

6:30.از جا پرید.امروز... !روز خوبیه!حتما امروز...!

از خونه زد بیرون.منتظر بوداول اون اومده باشه اما صندلیش خالی بود.تعجب کرد.پیش خودش

فکر کرد شاید داره غافلگیرش میکنه.حتما تا 10 دقیقه دیگه خودش

رو میرسونه .1ساعت2ساعت ظهر عصر شب...!!!باید بر میگشت.اما بدون اون.اگه اون می

اومد همه چی تموم میشد.برای همیشه پیشش می موند.برای همیشه. یک روز دو روز...سه...

27روز.

سرتا پل مشکی و چشمانش پر از اشک یادگاریهاشو پس آورده بود.میگفت:باید بگیریش!!!

دو قدم رفت جلو...ترسید.خجالت کشید و یک قدم برگشت عقب.هنوز میگفت:بگیرش

گفت:نه بذار یادگاری.

-گفت:نه!

-پس بذار همیشه اینجا توی قلبم اینجا تو خاطراتم بمونه!

دستشو گذاشت روی بازوش.درد داشت.کمی فشار داد.سرشو انداخت پایین و رت.

خاطره ها رو یادگاریها رو همونجا توی قلبش همونجا توی ذهنش گذاشت و رفت.

و اینطوری شد همیشه برای همیشه تنها .برای همیشه تنها شد و از اشک نوشت.

                                                                                                                                                                  برای همیشه تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
حتما بخونش

دیدار تلخ

فروغ فرخزاد(اسیر)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
تو زندگیم به این نتیجه رسیدم که رنگ خیال روی شکل خوابهام بود.

یه عمر دلمو به سختی دوری ناراحتی سپردم اما چه فایده آخر این همه روزهای خوب خراب بود.

فهمیدم خونه امیدم روی آب بود .

در حالیکه پاهام همیشه روی خار بود.

اگر کسی هم دستمو برای کمک گرفت فریب بود سراب بود.

زمانه رنگ خودش رو بمن نشان نداد چرا که گذشت روزهای خوبم پر شتاب بود.

دلم افسرده شد از حرفها می دانی چرا؟چون تصویر جغد روی تقدیر من خراب بود.  

                                                                                                                             نازیلا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
 

اگر بگریم می گویند عاشق است !اگر بخندم گويند: دیوانه است!!پس میگریم و

میخندم تا بگویند:عاشق دیوانه

است.

تقدیم به آنکس که عاشق دیوانه ام کرد!!!(تنها ...تنها دوست یگا نه ی من)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 
یه روز تو جهنم همدیگرو میبینیم.آخه هر دو تامون جهنمی هستیم.

تو به جرم اینکه قلب منو دزدیدی و من به خاطر اینکه بجای خدا تو

رو پرستیدم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود

                                               حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
خوشبختی بر سه ستون استوار است:فراموش کردن گذشته غنیمت شمردن حال امیدوار بودن به آینده

دو چیز را هرگز فراموش نکن :

خدا             مرگ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
خداوندا:آفریدی رایگان!

روزی میدهی رایگان!

بیامرز رایگان ...

                                       که تو خدایی نه بازرگان!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

عشق نیز چون آتش است که پنهان نمیماند زیرا هر چه عاشق در  

راز پوشی بکوشد باز نگاه دو دیده اش از سر ضمیر خبر میدهد. گوته

آموخته ام که حقیقت همیشه آن چیزی نیست که به نظر میرسد.

آموخته ام که گاهی چشمها هم میتوانند به دل دروغ بگویند.

آموخته ام که شاید نتوان با پول انسانها را خرید ولی با مهربانی

حتما میتوان!

آموخته ام که عشق پنهان و آرام بسیار عمیقتر از یک عشق آتشین

است.

عشق نگاهها را زیباتر میکند.

آموخته ام که گاهی سکوت نه تنها کارها را هموار نمیکند بلکه باعث

خرابتر شدن اوضاع هم میشود.

آموخته ام گاهی اوقات بهترین چیز بی تفاوت بودن است.

آموخته ام که هر وقت خواسته ام توانسته ام چیزی را تغییر دهم.

آموخته ام که ظرفیت بعضی انسانها اندازه ی یک لیوان است

بعضی ها اندازه ی یک سطل وبعضیها به اندازه ی تمام دنیا.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 
روزگار دو روز است:

یک روز برای تو و یک روز بر علیه تو

۱-اگربرای تو بود مغرور مشو

۲-اگر بر علیه تو بود صبر داشته باش

ببینم اگه روزگار برای تو بود مغرور میشی؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدایا هر که در تنهاترین تنهايي ام ،تنهام گذاشت
به حق این تنهایی تنهايی ام ،تنهايش مذار
دختر خزونی .

نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
ایستگاه
سایه ی تمدن
اشک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM