و سر حرفش ماند.
آسمان گفت:عاشقم!عاشق خورشید
و سر حرفش ماند
ماه گفت:عاشقم!عاشق ستاره
و سر حرفش ماند.
آب گفت:...
همه گفتند و سر حرفشان ماندند.
تو گفتی:عاشقم!عاشق تو!!!
و رفتی...

از میان کسانی که به تو لبخند میزنند
تنها آن هایی زیبا و شیرین می نمایند که
از پنجره ی چشم هایشان لبخند زیبایی
دلشان هویداست.


این من نیستم که عشق را فریاد میزنم،
عشق است که در من فریاد می کشد!


دلم شکست
نه برای آن که مهربان نبودی
که بودی
دلم شکست برای آنکه تو
تقدیم تو میکنم تویی که سایه ی سکوتی
منظورم این است که از سکوت هم آرام تری
از سکوت هم نجیب تری و ...
پاک تر!
آخر میدانی؟!
سکوت به حرمت سکوتش هرگز
حرمت شکنی نمی کند
و تو...
حرمت سکوتی...
(یلدای عزیزم اتوبوس ایستگاه)

سلام
وقتتون بخیر.
به این یکی اشک نوشته ام خیلی علاقه دارم.
تقدیم به روح پاک برادرم.
باور نکردم!
یک روز آمد و گفت:دوستت دارم!
مادرم گفته بود هیچ وقت این واژه ها را باور نکنم.
من هم باور نکردم!
خندیدم و گفتم: تو خیلی بچه ای!فقط18سال داری! تو معنی این کلمات را نمی دانی!
به من نگاه کرد و من نتوانستم بفهمم آن نگاه آخرش چقدر می تواند گرم و سوزنده باشد.
مدتی گذشت . روزها گذشت.
کسی آمد و گفت:دوستت دارم!
مادرم گفت: این را باور کن!
گفتم:چرا؟مگر با بقیه ی دوستت دارم ها چه فرقی دارد؟
مادر گفت:این لقمه ی بزرگی است. یا قورتش می دهیم یا خفه می شویم!
و من به خیال آسوده شدن و آرامش باورش کردم.
و با این لقمه ی بزرگ و طعنه ها و بد رفتاری ها و شک هایش سوختم و ساختم تا خفه نشوم!
یک روز سرد زمستانی مادرم زنگ زد و گفت:آن کسی که رفته بود،رفت! واقعا رفت./
باور نمیکردم!
این دستان سرد و بی روح همان دستان گرم دیروزی بودند که من دوستت دارم اش را باور نکردم.
وقتی به اتاق تنهایی اش قدم گذاشتم انگار چندین وزنه ی سنگین به پاهایم بستند.
باور نمیکردم! مثل همیشه که باور نمی کردم!
تمام دیوارهای اتاق تنهایی "رفته" پر بود از خاطرات 18 سالگی.همه ی عکسهای18سالگی مان.
تمام کادو تولدهایی که مادرم میخرید و به من می داد تا به او بدهم.
و چندین دفتر در کتابخانه اش.
وای خدای من! باز هم باور نمی کردم!
برای من نوشته بود:
"دوستت دارم!و تو بمن خندیدی.چه خنده ی زیبایی.تو مرا مسخره کردی!
دوستت دارم و بچگی. و من خیلی بچه ام !فقط18سال!و من که گفته بودم
دوستت دارم!معنی این کلمه را نمی فهمیدم!!!
انتظار چه چیز را میکشید؟خودش که می دانست18سال بیشتر ندارم!منتظر
بود با اسب سپید او را از پدر و مادرش بخواهم؟
خوب میدانم منتظر بودم بگوید:منتظرت میمانم.
نگفت و خندید و این یعنی که از زندگی اش بیرون بروم .
و من رفتم تا آن شوم که او میخواهد.
هیچوقت این را فراموش نکردم که دوستت دارم!
انسانهای عاشق پرورش می دادم تا یکی میانشان پیدا شد و گل مرا چید.
تعجب می کنم.او شاگرد و مرید مکتب من بود . چطور دوستت دارم او را باور کرد و
دوستت دارم من را نه!
...
دوستت دارم! و تو بمن خندیدی!چه خنده ی زیبایی.
و گنگی نگاهت پس از تماشای نگاه ملتمسانه ی من.
..."
نه ! باور نمی کردم او 12سال با خاطرات من! با خاطرات 18 سالگی مان سر کرده!؟!
باور نمی کردم!او رفته! ...
***
مهتابی های سفید بالای سرم قدرت نگاه کردن را از من گرفت.
چشمانم را بستم و میشنیدم او می گفت:دوستت دارم!
و من هنوز باور نمی کردم کنارش هستم!
بدون آنکه بپرسند :
چرا؟
شاید اگر جوابی از من میشنیدند
چشمان تو را به دار می آویختند.
نگاه.
چتر سیاه
باز.
جامه سیاه
بر تن.
کیف سیاه
در دست.
کنار گل مریم
باران میبارد
خیابان خلوت.
قدم میگذارم در آن
میخواهم مثل تو باشم.
پیچ آخر جاده
قدمهای تو
سپید
باقی مانده.
دختر خزونی