تبليغاتX
اشک نویس
من تنها بدنیا آمدم تنها میمانم و تنها از دنیا خواهم رفت

 

آروم نشستي روبروم

 به كي داري فكر ميكني؟

منو گذاشتي نا تموم

 به كي داري فكر ميكني؟

فكر من همراه توئه

 فكر تو همراه كيه؟

چشماي اشك آلود تو

 باز خيره به راه كيه؟

بگو كدوم روياي دور

آشفته حالت ميكنه؟

بهم بگو چشماي كي

 غرق  خيالت ميكنه؟

غرق خيال كي شدي

 كه من به يادت نمي ام

اين همه بي توجهي

به من  و بغض تو صدام

هم گريه ي شباي من

 به كي داري فكر ميكني؟

مرحم گريه هاي من

به كي داري فكر ميكني؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 

تو كه ميگي همه دنيا سياهه

تو كه  ميگي تو رو خواستن گناهه

تو كه هر لحظه هر جا و هميشه

ميگي پاي تو موندن اشتباهه

تو كه ميگي چرا محو نگاتم

چرا هر لحظه دلتنگ صداتم

كنايه ميزني ميگي چرا من

هميشه بي قرار  خنده هاتم

يه بار از چشم من  جادوي چشماتو نگاه كن

بشين جاي من و چشماي زيباتو گاه كن

نگاه كن تا ببيني چي كشيدم

چه جوري شد كه به اينجا رسيدم

تماشا كن ببين و باورت شه

تو چشماي سياه تو چي ديدم

اگه خواستي بدوني اينكه قلبم

چرا يه لحظه آرامش نداره

چرا دستاي تنهام تو دنيا

بجز تو با كسي سازش نداره...

يه بار از چشم من جادوي چشماتو نگاه كن

بشين جاي من و چشماي زيباتو نگاه كن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 

چقدر عاقلند كساني كه در عشق احمقند!

قلب

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 

براي ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمايت ما رو بر نگرداند که من بي او هيچم نيمه شب ها برايش دعا کردم اه کشيدم ولي او رفت و خدا گريه هايم را نشنيد و نديد و دعا هايم را نشنيد و مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بريدم و هاي هاي گريستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتني که هيچ اميدي به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را براي هميشه از دست داده ام نه مي توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگيرم او رفت گر چه برايم هميشه ماندگار است

 

من تمنا کردم

تمنا

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم و میپرستم


صداي چك چك اشكهايت را از پشت ديوار زمان ميشنوم كه چه معصومانه در كنج سكوت شب،براي ستاره ها ساز دلتنگي ميزني.

و من ميشنوم ميشنوم هياهوي زمانه را كه تو را از پريدن و پركشيدن باز ميدارد آه،اي شكوه بي پايان اي طنين شور انگيز

من ميشنوم.به آسمان بگو كه من ميشكنم!هر آنچه تو را شكسته و ميشنوم هر آنچه در سكوت تو نهفته....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 

بمن اجازه بده نازنينم

يه شب بيام تو خوابت

قول ميدم موندني شم

اگه بخواي تو دامت

اگه بگي دوسم داري

قلبمو تنها نذاري

ميون بغض لحظه ها

عاشقتو جا نذاري!

تموم دنيا رو يه شب

ستاره بارون ميكنم

واسه تموم عاشقا

ليلي رو مجنون ميكنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

همه دنيا ميخوان تو رو از من ، من رو از تو بگيرن

دلشون نميسوزه نميگن اينا عاشقن

عاشقي مرده ديگه واسه مردم شهرمون

هيشكي هم نميدونه چي ميگذره شب بهمون

هركي از راه ميرسه ميگه يه بچه بازيه

ميگذره!صبر بكن عاشقيا خياليه!

من كه طاقت ندارم عاشق عشقم نباشم

شب تا صبح بشينم و مثل يه شمع آب بشم

عاشقي تو خون منه آي اهل عالم بدونين!

خودتون عاشق بشين بازم همينارو ميگين؟

آدما كاش بدونين عاشقي فتوا نميخواد

واسه عشقت بموني،اين ديگه امضاء نميخواد

عزيزم نترس اگه اينا مارو جدا كنن

يه روزي آخر ميشه،خودشونم گرفتار شن

من و تو،تو ومن تو يه دنياي ديگه

تا ابد عاشقيم و اين ديگه حرفي نداره!

20/دي1387

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط دختر خزونی | 

مي خواهم بهترين هايم را فداي چشمانت كنم.

مي خواهم ثانيه ها را در آستانه وصول تو متبرك كنم.

ساعت ها را به روزها گره مي زنم و روزها را به شب ها مي بافم.

همه لحظات تنهاييم را در ميان صندوقچه خاطرات مي گذارم و آن را مي بندم.

مي خواهم خاطراتم را هديه كنم به آينده،آينده را هديه كنم به زندگي،زندگي را هديه كنم به عشق وعشق را هديه كنم به تو!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 

تو رفتي رد پايت در دلم ماند

شكوه خنده هايت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش كرده بودم

غروب ماجرايت در دلم ماند

شريك دردهايم بودي،اما

غم بي انتهايت در دلم ماند

هزار و يك شبم چون باد بگذشت

طنين قصه هايت در دلم ماند

سپردي سرنوشتم را به پاييز

بهار با صفايت در دلم ماند

علي رغم سكوت ساده ي من

سفر كردي صدايت در دلم ماند

و حالا مثل يك روياي برفيب

تو رفتي رد پايت در دلم ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط دختر خزونی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدایا هر که در تنهاترین تنهايي ام ،تنهام گذاشت
به حق این تنهایی تنهايی ام ،تنهايش مذار
دختر خزونی .

نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
ایستگاه
سایه ی تمدن
اشک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM